بینظیر صمیم
عضو کمیته رهبری جنبش زنان عدالتخواه افغانستان
جهان امروز در برابر یکی از پیچیده ترین و در عین حال خطرناکترین خطاهای تحلیلی خود ایستاده است: ساده انگاری تهدید تروریزم در افغانستان. این ساده سازی، نه تنها واقعیت های میدانی را نادیده میگیرد، بلکه بهگونهای ناخواسته بستر باز تولید و انشعاب تروریزم فراملی را در جغرافیایی فراهم کرده است که اکنون زیر اداره طالبان قرار دارد.
پس از سقوط نظام جمهوری و بازگشت طالبان به قدرت، بسیاری از بازیگران بین المللی با رویکردی تقلیل گرایانه تلاش کردند وضعیت افغانستان را صرفاً به یک«مسئله داخلی» یا «بحران مهار شده» تقلیل دهند. این نگاه، بیش از آنکه بر تحلیل عمیق مبتنی باشد، بر خستگی سیاسی جهان از جنگی طولانی استوار بود. اما تاریخ نشان داده است که نادیده گرفتن بستر های ایدئولوژیک و امنیتی، همواره هزینه ای فراتر از مرزها در پی داشته است.
افغانستان امروز، صرفاً یک کشور بحران زده نیست؛ بلکه به یک چهارراه ایدئولوژیک برای گروههای افراطی بدل شده است. در حالی که طالبان تلاش میکنند خود را به عنوان یک بازیگر «مسئول» معرفی کنند، واقعیت میدانی از وجود شبکه های متکثر، بعضاً متضاد و گاه هم پوشان تروریستی حکایت دارد؛ شبکه هایی که یا در سکوت رشد میکنند یا در سایه مصلحت گرایی سیاسی نادیده گرفته میشوند.
خطر اصلی، نه فقط در حضور تروریزم، بلکه در انشعاب و چندپارچگی آن نهفته است. تروریزمی که زمانی ساختار متمرکز داشت، اکنون به شاخه هایی با قرائت های متفاوت، اما هدفهای مشترک تبدیل شده است؛ شاخه هایی که از خلأ نظارت بین المللی، ضعف ساختارهای امنیتی، و حمایتهای پنهان یا آشکار منطقهای بهره میبرند. این انشعاب، تروریزم را انعطافپذیرتر، پیش بینی ناپذیرتر و جهانی ترمیسازد.
ساده انگاری بینش جهانی در قبال طالبان، عملاً به معنای واگذاری ابتکار امنیت جهانی به واقعیت های کنترل نشده است. جهان، با پذیرش حداقلی طالبان بدون سازوکارهای الزام آور، در حال مشروعیت بخشی غیرمستقیم به ساختاری است که هنوز در آزمون شفافیت، حقوق بشر، و مبارزه واقعی با تروریزم ناکام مانده است. این وضعیت، پیام خطرناکی به گروههای افراطی دیگر نیز مخابره میکند: «قدرت، حتی بدون پاسخگویی، قابل دوام است.»
از منظر ادبی–سیاسی، افغانستان امروز همچون آیینه ای است که بی تفاوتی جهان را بازتاب میدهد؛ آیینهای که ترک های آن، آینده امنیت منطقهای و جهانی را تهدید میکند. هر روز تأخیر در بازنگری این رویکرد، به معنای عمیق تر شدن شکاف ها و پیچیده تر شدن معادله تروریزم است.
در نهایت، اگر جامعه جهانی همچنان بر طبل ساده انگاری بکوبد و واقعیت چندلایه ی تروریزم در افغانستان را نادیده بگیرد، باید آماده مواجهه با نسخه ای تازه، خشن تر و فرامرزی تر از همان تهدیدی باشد که زمانی گمان میرفت مهار شده است. تروریزم، وقتی در سایه سکوت رشد کند، مرز نمی شناسد؛ و افغانستان امروز، نقطه آغاز این بی توجهی پرهزینه است.
در یک جمعبندی مختصر میتوان گفت که طالبان، نه قربانی شرایط، بلکه یکی از عوامل اصلی تقویت و باز تولید تروریزم در افغانستان و فراتر از آن هستند. ساده انگاری بینش جهانی نسبت به نقش طالبان، یک خطای تحلیلی با پیامدهای بلندمدت امنیتی است. تا زمانی که این واقعیت پذیرفته نشود و سیاستهای جهانی بر پایه ای پاسخگویی، نظارت و فشار هدفمند تنظیم نگردد، خطر انشعاب تروریزم جهانی رو به گسترش خواهد بود؛ خطری که دیر یا زود، مرزهای افغانستان را درخواهد نوردید.
