شهروند نوشت:
اظهارات اخیر رضا پهلوی درباره «بازگشت به ایران در زمان پیروزی»، فقط یک جمله ساده سیاسی نیست؛ بلکه بازتابدهنده نوعی نگاه مشروط، کمهزینه و از بالا به پایین به مبارزهای است که مردم ایران بهای واقعی آن را با جان، آزادی و معیشت خود میپردازند. این رویکرد، وقتی در کنار کارنامه عملی او قرار میگیرد، پرسشهای جدیتری را پیش میکشد.
مسأله تنها این نیست که رضا پهلوی مردم را به اعتصاب، تسخیر مراکز شهری و پرداخت هزینههای سنگین فرامیخواند، اما حضور خود را به «لحظه پیروزی» موکول میکند؛ بلکه این است که او حتی در خارج از ایران نیز طی سالهای گذشته نتوانسته نقش قابلتوجهی در سیاست ایفا کند. در حالی که یک مدعی رهبری باید دستکم در دیاسپورا، در میان نهادهای بینالمللی و در مراکز تصمیمگیری غرب، شبکهسازی، لابی و بسیج افکار عمومی را پیش ببرد، نام رضا پهلوی عملاً هیچگاه بهعنوان یک کنشگر مؤثر سیاسی مطرح نبوده است.
اگر او ظرفیت واقعی برای رهبری داشت، میتوانست در این سالها حمایت سازمانیافته جامعه ایرانیان خارج از کشور را شکل دهد، فشار دیپلماتیک بر جمهوری اسلامی را افزایش دهد یا دستکم جایگاهی مشخص در معادلات سیاسی غرب پیدا کند. اما نبود هرگونه دستاورد ملموس در این عرصه، باعث شده حتی بخشی از مخالفان حکومت ایران نیز او به عنوان یک رهبر سیاسی نشناسند.
اظهارات دونالد ترامپ درباره ناتوانی رضا پهلوی در مدیریت ایران، هرچند از سوی شخصیتی جنجالی مطرح شده، اما واقعیتی تلخ را برجسته کرد: فردی که سالها در غرب زندگی کرده، نهتنها برای ایران بلکه حتی برای ساختن نفوذ سیاسی شخصی خود نیز موفق به ایجاد یک شبکه اثرگذار نشده است. این تصویر، روایت «رهبری آماده» را بیش از پیش زیر سؤال میبرد.
در چنین شرایطی، دعوت مردم به پرداخت هزینه، بدون سابقهای از ایستادن در خط مقدم مبارزه—نه در داخل و نه در خارج—بیشتر به مطالبه فداکاری یکطرفه میماند تا رهبری مسئولانه. اعتماد عمومی، بهویژه در بزنگاههای پرهزینه تاریخی، نه با شعار، بلکه با کارنامه، حضور واقعی و پذیرش ریسک مشترک ساخته میشود؛ عناصری که در مورد رضا پهلوی، همچنان غایباند.
