رویاهای ناتمام؛ داستان کانکور های بدون دختران

 

نویسنده: روئینا بخشی

فصل دوم

قلب زیبای ریحان به شدت با حوادث آن روزها اندوهگین شد. همه چیز برایش گنگ و نامفهوم نمایان می‌شد و نمی‌دانست چی کند؟
زمانیکه با مرسل قصه‌کنان راهی خانه می‌شد، دلش چون پرنده‌ی درقفس پرپر می‌زد. نجواهای ناخوشایند قلب‌اش را شنوا بود. مردم شهرها از جنگ و خشونت‌ها هراسان ونالان می‌گشتند. ریحان با دوستانش بیم و نگران تحصیل خود بودند که مبادا اجازه رفتن به مکتب را بعد از این نداشته باشند و دولت سرکوب‌گر هزاران امید آنها شود.
-خدا نگهدار مرسل‌جان به امید دیدار.
-رسیدیم؟ هیچ فکر به سرمان نمانده در افکار نامعلوم مسیر خانه را از یاد بردیم.
-دخترم خوش آمدی بیا برایت نان می‌آورم.
-نه مادرجان میلی به غذا ندارم. می‌خواهم فقط بخوابم و در رویا دیدن پنهان شوم.
گویا این رویای او این‌بار واقعا به تلخی کام وی شد. کابل توسط دولت به طالبان سپرده شد، زمان توقف کرد و همه چیز به یکبار دود شده به هوا رفت. ریحان در گوشه‌ی سکوت کرد و بدون هیچ حرفی به دیوار اتاق خیره ماند. گویا چشمانش توان پلک‌زدن را نداشتند. روزگار تاریکی برای او و دختران رقم خورد. خواب از چشمان عسلی او رخت سفر بست به کدام آرمانی چشم می‌بست و به کدام انگیزه صبح‌ها چشم می‌گشود. ریحان به فکر این که چگونه پس از این زندگی کند و در این فضای غبارآلودی که اذیت می‌کرد چشم و دل‌اش را نفس بکشد و این وحشت را چطور درک کند. ریحان افسرده خاطر بود، علاقمند تفریح و خوش‌گذرانی نبود، نمی‌خندید و کم حرف شده بود و دایما به نکته نامعلومی خیره می‌شد و از چشمان بادامی‌اش سیل‌گونه می‌بارید.
پس از اعلام دولت به خانه‌نشین شدن زنان و نرفتن شان به مکتب، دانشگاه، وظیفه، روان ریحان و دوستانش محکم ضربه خورد و آسیب روحی دیدند. هیچ‌گاه گمان بر این نبود روزی چنین بشود. رویاهای که فقط رویا ماند و دستی که به آن نرسید.
وقتی کتاب‌ها و وسایل مکتب را در یک الماری می‌گذاشت تا دیگر به آنها نگاه نکند قلب‌اش خون می‌گریست.
کی باورش میشد روزی به این حال بیافتد. ریحان دیگر آن ریحان نبود؛ ضعیف، گوشه‌نشین و پرخاشگر شده بود. در خانه بدخلقی می‌کرد، به خصوص با رحمت که رفیق شوخ و لجبازاو بود. رحمت همیشه او را با حرف‌های که از نظر خوداش شوخی بیش نبود اذیت می‌کرد: “تو برای همیشه به مکتب و دانشگاه نمیروی، باید خانه باشی و تمام کارهای خانه را انجام بدهی.”
گاه با شوخی و ناخودآگاه بدون هیچ نیتی با گلوله زبان آدم‌ها را می‌کشیم.
درد جگرسوز او و دستان آویخته به زنجیر که گره عمیقی بر اندیشه‌های او افروخته بود. روز هم‌چون سال سپری می‌شد، روابط اجتماعی با دوستان و اقارب را کمرنگ ‌ساخته بود. کارخانه را انجام می‌داد و می‌خواست در اتاق خود همیشه روی تخت خود بخوابد.
استرس و فشار او را محسور کرده بود، وقت خود را در خلوت به گریه و ناله سپری می‌کرد.
هر زمانی‌که به خبرها گوش می‌داد آرزو می‌کرد همه چیز تغییر کرده باشد، ولی نخیر این یک تصور و خیال‌پردازی بیش نبود. بعضی دوستان وصنفی‌های‌ او کشور را ترک گفتند و راهی مهاجرت شدند. اقتصاد خانواده ریحان هم خوب نبود تا به خارج از کشور مهاجرت کنند و خانواده هم نظاره‌گر این رنج‌های ریحان بود و ناراحت می‌شدند. اقارب بدخواه او بارها می‌گفتند: “هیچ دختری دیگر به مکتب رفته نمی‌تواند، البته ضرور هم نبود درس بخوانند، دختران باید کارخانه انجام بدهند و باید به زودترین فرصت ازدواج کنند.”
ریحان نمی خواست فعلا ازدواج کند از این حرف‌های رکیک نفرت داشت، اما هیچ‌کس او را نمی‌فهمید و درک نمی‌کرد. سه دوست عزیز او هم‌چنان بدتر از ریحان می‌سوختند. مرسل با خانواده‌اش خارج از کشور رفت، رعنا با پسرکاکایش که در بدخشان زندگی می‌کرد ازدواج کرد و راهی آنجا شد، فقط ریحان و هدیه در کابل زندگی می‌کردند. رهایی و درد دوری دو عزیزش او را محزون کرد. بی‌نهایت دوست‌شان داشت دلتنگ شان بود و می‌خواست مرسل و رعنا را دوباره ملاقات کند، اما حالا یک خواسته‌ی غیر ممکن بود تا واقعیت!
مهاجرت عزیزان ما کمر همت را می‌شکند و بالای قلب سنگینی می‌کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *