نویسنده : روئینا بخشی
فصل سوم
دختران با مطالعه به همدیگر کمک میکردند و بیشتر شغل خیاطی را آغاز کردند تا امیدی برای شان شود.
ریحان شمع کیک هژده سالگیاش را فوت داد و آرزوی بازگشایی مکاتب و رسیدن به آرمانهایش را کرد.
پدر به چشمان پرامید ریحان نگریست و حرف دل او را شنید.
-عزیز پدر در خانه مطالعه کن. نا امید نباش به آینده ات خوشبین باش دخترم، تو دختر شجاع پدرات هستی.
لبخندی زد و دقایقی را کنار فامیل گذراند و باهم کیک میل کردند.
هرچند دوباره ایستادن در اوج تاریکی نهایت ریحان را اضطراب میداد، ولی دوباره کتابهایش پناهگاه ریحان شد. به نادیده گرفتن حرفهای مردم پرداخت چون مردم نظر به ذهن و دیدگاه خود دایما ما را قضاوت میکند. مهم حرف، حرف دل خودماست.
پدر با محبت میگفت: “دختر مقبولم تشویش نکن! باید قوی باشی، تو مکتب را تمام خواهی کرد فقط تلاش کن و به خداوند اعتماد داشته باش که خیلی مهربان است.”
-بلی پدرجان، درست میگویید دوباره کوشش میکنم ایستاده شوم دختر شما پدر مبارزی چون شما دارد و من با داشتن شما هیچ تشویشی ندارم. -دخترم وعده میدهی؟
ریحان بل لبخند پاسخ داد:” بلی وعده میکنم، شکر که برایم هستی پدرجان.”
ریحان میخواست منحیث یک ژورنالیست به دانشگاه کابل معرفی شود، ولی متاسفانه این رویا تا هنوز باقی مانده است. ناگهان با اشتیاقی دروازههای الماری را باز کرده کتابچهها با قلمهای سیاه و آبی را برداشته آغاز به نوشتن خاطرات خود کرد و لای آنها به پرواز میدرآمد. هدیه بعداز ظهرها به خانه ریحان میآمد و هردو با اشتیاق درسهای مکتب را تکرار میکردند: ریاضی، بیالوژی، تاریخ، جغرافیه و مضامینی که باید برای آمادگی امتحان کانکور ضرور بود.
روز بعد هدیه در چوکی عقب میز قهوهای رنگ اتاق ریحان نشسته بود و به برگهای سبز درختان کنار پنجره خیره بود. هوا گرم بود پنجره اتاق را باز کرد تا هوای تازه را به ریههایش جا دهد.
-ریحان چی فکر میکنی؟ امتحان کانکور را خواهد سپری کردیم و طالبان اجازه رفتن به دانشگاه را برای ما میدهند؟ من اصلا به امارت اسلامی و طالبان باور ندارم که برای دختران اجازه آموزش بدهند.”
لحظهی در سکوت فرو رفت و نا آگاه بغضاش ترکید و به گریه افتید.
ریحان با سرعت از جایش برخاسته هدیه را در آغوش کشید، موهای سیاه و خوش بوی او را بوسید، اشکهای هدیه را پاک کرده گفت: “عزیزم، باید به خداوند باور داشته باشیم برای اهداف خود تلاش کنیم، ما این امتحان را سپری میکنیم و در نهایت موفق به دانشگاه میشویم، فقط باید قوی باشیم و امید خود را از دست ندهیم.”
لحظهای هدیه را نوازش کرد و همانطور در آغوش داشت و امیدوار بود کلامش به واقعیت مبدل شود.
دختران در این شرایط کنار هم ایستادند مقاومت کردند و دست از تلاش برنداشتند تا امیدی برای هم نسلان خود شده و شجاعانه مسیر خویش را ادامه دهند.
